الان شبکه سه میبایست زیرنویس میکرد: "ورزشگاه پر شده و لطفا دیگه نیاین استادیوم" @kafiha
قال خودم : عادل هم باید الان اینفوگرافی بازیکن ها رو میگفتم، تامام
الان شبکه سه میبایست زیرنویس میکرد: "ورزشگاه پر شده و لطفا دیگه نیاین استادیوم" @kafiha
قال خودم : عادل هم باید الان اینفوگرافی بازیکن ها رو میگفتم، تامام
1.در حالی این پست رو مینویسم که هنوز دارم خداروشکر میکنم که شیشه عینک خورد نشد تو چشمم و هنوز برام سواله که چطور چشم چپم با دیوار برخورد کرد در حالی که مسیر من سمت راست بوده
2.فرخنده باد بر شما گواهینامه گرفتن من ✌🏿
3.همچنان پیام سوالات برادران سرزمین با مضمون ابتدایی سلام داداش، ببخشید داداش مزاحم شد و محتوی پایانی : ممنون داداش، شرمنده کردی داداش و.... ادامه دارد :/
فاجعه رو وقتی فهمیدم که بهشون گفتم من خواهرم و در ادامه به سوال طرف جواب دادم و در انتهای کلام فرمودن لطف کردی داداش
4. الان که گواهینامه ام در دست اداره پست هست، من پیشاپیش اعلام کردم که حاضرم از رانندگی با قاطر سفید بگذرم به شرطی که یک پارس tu5 سفید داشته باشم، اصلا شما آدم به قانع بودن من دیدین؟؟
5. فردا هم پرسپولیس بازی داره، کاملا بی ربطه ولی باید بگم امیدوارم 26 ام دربی رو ببره :/ اگه نبره استقلالی ها انتقام سختی از من خواهند گرفت اینقدر که بهشون گفتم شمایی ک 1هشتم حذف شدین دیگه در مورد فینال اظهار نظر نکنین، باشد که رستگار شویم
6.یک جور ترسناکی دارم جزوه های عقب افتاده رو مینویسم که اصلا نگم براتون، این حجم طبق برنامه و ضربتی عمل کردن هنوز تو مغز خودمم قفل بوده چ برسه عمل کردن بهش
7.کامبک کنم و بازم از این پستا بنویسم یا چی؟
بازگشت غرور آفرین خودم رو که البته کسی نفهمید که نبودم، تبریک عرض میکنم!
چی هست این فوتبال اصلا؟ ❤️
*پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و نوت ها هم گران 😭
*هشتگ تف به تحریمات
* واقعا نباید خدا اون دنیا به من یک نوت 20ultra به جبران تموم بدبختی های حاصله از تحریم بده؟ عایا این خواسته زیادیه؟
* خطاب من به note 20 و note 10 با این قیمت، فقط و فقط این آهنگه، تامام
*امروز دیدم تو گروه یک بنده خدایی عکس برنامه کلاسیش رو منتشر کرده و پرسیده عایا کسی با ایشون برنامه مشترک داره یا خیر، تا اینجا همه چیز عادیه قسمت سمی ماجرا اینجاست که طرف برنامه رو گذاشته رو جعبه دنده ماشین دیگه نیاز نیست که بگم ماشین شون اتومات بوده (لازمه بگم ایشون حداقل متولد دهه 60 باید باشن و این حرکتشون رو به پای کم سن و سال بودن نزارید)
*بعد دیدن عکس هر چقدر فکر کردم خدایا اخه کدوم ماشین جعبه دنده براق و سیلور داره(واقعا خیلی درگیر بودم)، تقریبا تمام ماشین های چینی رو مرور کردم(مطمئن بودم ماشین چینی هست) الان فهمیدم بسترنb50 بوده، به من ربطی نداره ولی وجدانا اگه برنامه رو میزاشتن رو سانروف یا اصلا فرمون برام قابل هضم تر بود، اخه جعبه دنده لعنتی ؟؟؟😑
بخاری اتاق را زیاد میکند، سرمای بدی در استخوان هایش پیچیده است، اتاق را چک میکند و برق را خاموش میکند، تک آهنگی را پلی میکند و روی تکرار میگذارد، عادت کرده است حاشیه ای ایجاد کند تا به آن توجه نکند، دنیا را رها میکند و پناه میبرد به وهم و خیال و خودش هم میداند که دنیا برایش جای بهتریست!
در ذهنش فریادی بلند است، مدام و مکرر :امان از مکر، امان
امان گفتنش زمانی دو چندان شود که مکار فلک باشد
امان و صد امان از مکر دهر
خوب که فکر میکند ، دخترکی را میبیند با پوسته ای سنگی که قطعه به قطعه این سنگ ها را خودش جنگید و چید و حالا در آستانه دهه دوم زندگی ایستاده است و فقط نگاه میکند، با هر تلنگری، با هر ضربه ای قسمتی از پوسته سنگیاش ترک برمیدارد و گاهی حتی فرو میریزد، و او فقط نگاه است و کسی باور ندارد که دخترک داستان ایستاده باشد و کاری نکند، خودش هم باور نمیکند.....
دخترک انگار از هیچ است، پوچ است، تهی ست.....
از اندک داشته های رو به اتمامش استفاده میکند و میترسد به انتها برسد و این هیچ بودن نابودش میکند.......
به گذشته نگاه میکند، دخترکی پرمدعای خیره سر دوست داشتنی را میبیند، دخترکی با یک سر و هزار سودا، دخترکی که گذشتن از کنار نامش آسان نبود، فرقی نداشت کی و کجا، فرقی نداشت مطلع یا غیر مطلع اصلا فرقی نداشت چطور و چگونه او همیشه جزو گروه آدمهای حسابی بود، از آنهایی که آدم راحت از کنارشان نمیگذرد، از آنهایی که آدمها دلشان میخواهد با او حرف بزنند حتی شده چند کلمه....
روبروی آینده می ایستد، به گودی چشمانش خیره میشود ولی رو برمیگرداند، تحمل ندارد، خوب میداند دیگر تحمل ندارد.....
کارد به استخوان که هیچ از آن گذشته است....
در دل به راه ناسزا میگوید........
توصیف اش از راه زندگی این بود که در جاده ای دلپذیر و سرسبز بود در میانه راه کسی گفت راهش اشتباه است، راهش را تغییر داد و به بیراهه خورد و حالا برای رسیدن به جاده ای مشابه آن جاده باید از کویر و بیغوله عبور کند، باید از بیابان گذر کند، خار مغیلان به جانش نشسته است، خسته راه ناهموار است و ناامید رسیدن به جاده اما کسی نمیداند جاده به همان زیبایی خواهد بود؟ شاید زیباتر از جاده ابتدایی است، جز خدا که میداند؟
جانی برای ادامه نیست، افسردگی از سر و رویش میبارد، توان مقابله دارد اما امیدی ندارد، آدم باختن به این افسردگی نیست ودر دل می نالد: کاش اول راه باخته بودم حداقل رنج بیابان به جانم نبود، حداقل مزد سختی بر گردنم نبود.......
به راه خیره میشود....
به سیاهی.....
به تاریکی.....
به شب.....
از هیچ چیز مطمئن نیست، نه خودش، نه دیگران....
(اینجا منی از زاویه راوی حرف میزند، بارها گفتم و باز هم میگویم بازی با کلمات از جمله علایق من است اما وقتی که آدم حالش خوب نباشد کلمات آتشش میزنند....)
تصمیم گرفتم بنویسم و خب اززندگی شروع کردم و از خودم و تجمیع شون میشه زندگی خودم! :)
ماذا أکتُب لکِ؟ وَ أنا کَلَما حاوَلَت أن أکتُب؛ شِعرت بِأن قَلبی سَیَقلَع مَن مَکانَه لیَسکَنَ صَدرُکَ...
(چه برایت بنویسم؟! که هرگاه خواستم برایت بنویسم، احساس کردم که قلبم از جایش کنده خواهد شد تا در سینهٔ تو بنشیند...)
روزی که یاد بگیرم مثل بچه ادم کارهام رو نندازم تو وقت های اضافه، اون روز عید منه!